
. گفتی که "عاقبت نیابم هیچ چیز در سخن ، جز آنچه خود نهاده ام در حرف هاهر آنچه در تو بوده در من دیده ای... وَ نیستم پیغمبری، فرشته ای، عیسا، خدا " . گفتی "ببین درخت ها بر چشم ها چگونه آرامش دهد ؟ چه سبز می پاشد به چشم!"گفتم "در این زمان نگشتی نیچه ! نیچه بوده ای ... زرتشت بوده ام تو را از ابتدا ! . در حداکثر از "طلب" می خواستم تو را ولی از دست کم نخواه باشی یک درختهر شب اگر به طور سینا کفش را به خاک می بخشم، تو را درخت می بینم، تو را . اینسان ببینمت، ببین ! اینگونه از درخت می بینم تو را که نور ، میوه های توستشش ماه هوش می رود از سر وَ کور می شود این چشم تا کلیم باشم با شما "...
ادامه مطلب