
. شرمگین است از دلی که برده است دل به یک خورشید هم نسپرده است شمعِ جان بر بال یک پروانه ریز آنکه بی پروای آتش مرده است . عشق در قاموس او یعنی جنون خون دل ها از مجانین خورده است عقلِ عاشق ، پای در گل بردن است چشمِ عاشق ، نرگسی پژمرده است . آنکه دل دادی به او پروانه نیست آسمان از شهپرش آزرده است او نمی میرد به پای هیچکس عشق را حتا کسی نشمرده است . . آسیه خوئی (ایلیا) ـ 94/9/7 . ....
ادامه مطلب